راست گفتی...
راست گفتی که عشق خوبان آتش است
سخت میسوزاند اما دلکش است
من کجا و ترک آن محوش کجا ؟
دل کجا و پرهیز از این آتش کجا؟
شادمانم گر چه در این آتشم
روز و شب میسوزم اما دلکش است
از خدا خواهم که افزونش کند
دل اگر دم زند پر خونش کند
کاش از این آتش تو را بودی خبر
با خبر بودی که این بیداد گر
شعله اش هر چه افزون تر شود
سینه از ان هر چه پر خون تر شود
ناله را هر چند سازد زار تر
هر چه دارد دیده را خون بار تر
باغ دل را با صفا تر میکند
مرغ جان را خوش نوا تر میکند
(( تو باید جای من باشی ))
به من خوبی نکن شاید برای هردومون بد شه
نشستم توو دل طوفان بذار آب از سرم رد شه
به من خوبی نکن وقتی کنار من نمیمونی
نگو بد میشم از فردا تو که دیدی نمیتونی
چه وقتهایی که بد میشی چه وقتهایی که آشوبی
تمام درد من اینه تو هر کاری کنی خوبی
من از خودم از تو از ما از این احساس ترسیدم
تو باید جای من باشی ببینی در تو چی دیدم
تو باید جای من باشی ببینی من چرا تنهام
ببینی با تو چی میگم ببینی از تو چی میخوام
تو باید جای من باشِ...
ابر میبارد و من میشم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا
دلم میخواست
دلم میخواست عشفم را نمیکشتند
صفای آرزویم را
که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنینی از شاخسار هستی ام
آسان نمیچیدند.
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمیکردند
به باد نامردی ها نمیدادند.
به صد یاری نمیخواندند
به صد خواری نمیراندند.
چنین تنها:به صحراهای بی پایان اندوهم نمیبردند.
دلم میخواست یکبار دیگر او را کنار خویشتن میدیدم.
به یاد اولین دیدار
در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچو دیدار نخستینیشایش دست و پا میزد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جست و جو میکرد.
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیرورو میکرد.
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد.
جهان در راهی از زیبایی و خوبی ها شنا میکرد
بهشت عشق میخندید
به روی آسمان آبی آرام.
پرستوهای مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگر این آرزو خام است؟!
حافظا...
فاتحه ای گر آمدی بر سر خسته ای بخوان
لب بگشا که می دهد لعل لبت بمرده جان
.
آنکه بپرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان
.
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین
کاین دم دود سینه ام بار دلست بر زبان
.
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
.
حال دلم ز خال توهست در آتشش وطن
چشمم از ان دو چشم تو خسته شدست و ناتوان
.
باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می دهد هیچ ز زندگی نشان
.
آنکه مدام شیشه ام از پی عیش داده است
شیشه ام از چه می برد پیش طبیب هر زمان
شبی دارم سیاه از نا امیدی
بده از صبح وصلت رو سفیدی
.
تو خود میدانی ای شمع دل افروز
که از داغ تو بنشستم به این روز
.
بیا ای مرهم داغ د ل من
ببین داغ دل بی حاصل من
.
ز غم صد داغ دارم بر دل ، از تو
جز این چیزی ندارم حاصل از تو
.
به جز اندوه ، یار دیگرم نیست
به غیر از دست محنت بر سرم نیست
.
خیالت در نظر شبها نشانم
ز محرومی سر شک خون فشانم
((ای عاقلان))
از عشق ای عاقلان ،غافل چرایید؟
چرا زین گونه غفلت می فزایید؟
.
چرا او را به خود وا میگذارید؟
چرا زین سان غریبش میشمارید؟
.
بگیریدش که این طرار دهر است
بگیریدش که این آشوب شهر است
مثل تو دلدار در این دوران نبود
جان به یاری دادم جانان نبود
در سفر گقتم :
فراموشت کنم
اه...
که دل کندن ز تو آسان نبود
(( ناياب ))
شب ایستاده است .
خیره نگاه او
بر چار چوب پنجره من .
سر تا به پای پرسش , اما
اندیشناک مانده خاموش :
شاید
از هیچ سو جواب نیاید .
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم .
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ,
گویی که قطعه دیگر را
از خویش رانده است .
از یاد رفته در تن او وحدت .
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان .
بویی فساد پرور و زهر آلود
تا مرز های دور خیالم دویده است .
نقش زوال را
بر هر چه هست , روشن و خوانا کشیده است .
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روز های رفته در آن ناپدید ,
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم ,
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از انچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم .
شب ایستاده است .
خیره نگاه او
بر چار چوب پنجره من .
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال .
بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال .
من قامت بلند تو را در قصیده ایی
با نقش قلب سنگ تو تصویر میکنم
آیا چه کسی تو را
از مهربان شدن با من
مایوس میکند ؟

